|
یکبار پیشکارش که شرافتیان نام داشت و 46 سال پیش او بود بر حسب تصادف با سایر کارمندان بانک و نخستوزیری سوار ماشین نخستوزیری شده بود. مصدق چنان توپ و تشری به او زد که به چه مناسبت تو که کارمند دولت نیستی سوار ماشین دولتی شدی؟ خود مصدق یک دفعه هم ماشین نخستوزیری را سوار نشد. یک پلیموت سبز رنگ داشت که از آن استفاده میکرد. همه چیزش ملی بود. لباس و کفش و همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که میخواست به آمریکا برود یادم هست که یک دست لباس اسپورتکس برایش دوختند. آن را از لالهزار خریده بودیم بیشتر هم علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و چروک نمیشد
دکتر مصدق به خصوصیات اخلاقی و شخصی ما توجه داشت.اگر به فرض میفهمید که من مشروب میخورم محال بود مرا نگه دارد. اگر به فرض میشنید که پکی به تریاک میزنم محال بود مرا تحمل کند.یک بار فهمید که یکی از کارکنان دفتر زن جوانی را صیغه کرده و شب ها به منزل او میرود و به زن اولش میگوید من در دفتر مصدق هستم. دکتر مصدق به من گفت: آقای خازنی من دروغ را از هیچکس نمیبخشم. این دروغ گفته، ثانیا هوس زن جوان کرده ، این زن جوانی و عمرش را در این خانه گذاشته، با فقر و بدبختیاش گذرانده حالا او رفته زن دیگر گرفته؟ از کسانی که چند تا زن داشتند خیلی بدش میآمد.اصلا از اینها متنفر بود.مخالف شدید آنها هم بود. گفت دستور بده که حقوقش را به خودش ندهند. به خانم اولش بدهند. کارهای حقوقیاش را انجام دادم و از آن به بعد حقوق آن شخص را به زن اولش میپرداختند
یک بار آقا مرا خواست در حالی که عصبانی بود. گفتم آقا چه شده؟ گفت این مش مهدی آبروی ما را برده. گفتم چه کار کرده؟ گفت: از این بالا نگاه میکردم دیدم در کنار سینی سربازها، یکچهارم طالبی گذاشتهاند. آقا سرباز باید یکچهارم طالبی بخورد؟ اقلا نصف طالبی بدهند. غذای آنها را مراقب بود که بهترین غذا باشد. در همان آشپزخانهای که نهار خودش را میپختند، غذای سربازها را هم میپختند.خلاصه سر طالبی غوغایی کرد
به آقا گفتم قرار است ارباب مهدی یزدی، رئیس هیئت مدیره وارد کنندگان چای ، میخواهد بیاید. گفت برای چه میخواهند بیایند؟ گفتم احتمالا راجع به چای است چون کسانی که میخواهند بیایند بزرگترین واردکنندگان چای هستند. گفت خیلی خوب. یک ربع قبل از اینکه اینها بیایند به مش مهدی گفت که از آن چای لاهیجان اعلی دم کن، میهمان میآید.وقتی مهمانها آمدند دستور داد چای آوردند. چای لاهیجان هم واقعا معطر و عالی است. وقتی آنها چای را خوردند از ارباب مهدی پرسید: چای چطور بود؟ خوب بود،بد بود؟ خوب دم کشیده بود یا نکشیده بود؟ ارباب مهدی گفت خیلی عالی بود. گفت: این همان چای ایران است. وقتی گفت این چای ایران است آنها حرفشان را اصلا نزدند و مطرح نکردند که اجازه بگیرند چای از خارج بیاورند. مجلس به همین ترتیب با خوردن یک چای تمام شد
واقعا که دکتر زیبا کلام راست میگوید که : در تاریخ معاصر، بعد از امیرکبیر هنوز انسانی به شرافت و عظمت دکتر مصدقدر تاریخ ایران پا ننهاده است
وقتی صحبت از زحمات این مرد بزرگ و مظلومیت او می شود ناخودآگاه به یاد شعر زیبای زمستان اخوان ثالث می افتیم
زمستان
«زمستان» را اخوان دو سال بعد از کودتای 28 مرداد سرود: «هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی». او در این شعر با توصیف دقیق و البته شاعرانه یک روز برفی در یکی از زمستانهای زادگاهش – مشهد – فضای کلی آن روزگار را به تصویر کشید: «هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،/ نفسها ابر، دلها خسته و غمگین ...» این شعر باعث زندان رفتن شاعرش شد. شاملو در این زندان همبند اخوان بوده، در خاطراتش میگوید زندانبانها چون با پدر [نظامی] او آشنا بودند، او را نمیزدند؛ «ولی اخوان را آش و لاش میکردند». (اخوان داستان این زندان را در شعر «نادر اسکندر» آورده). اخوان بعدها عنوان زمستان را سماجت بر یک کتابش گذاشت. شعر زمستان را هم استاد شجریان و هم شهرام ناظری به آواز خوانده اند.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در
گريبان است
كسي سر بر
نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا
را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت
سوي كسي يازي
به اكراه آورد
دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان
است
نفس ، كز
گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار
ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است
، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور
يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد
من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس
ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت
خوش باد
سلامم را تو
پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من، ميهمان
هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ
تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام
پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ،
نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در،
بگشاي ، دلتنگم
حريفا !
ميزبانا ! ميهمان
سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي
نيست
صدايي گر
شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب
آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار
جام بگذارم
چه مي گويي كه
بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد
، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما
برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر
تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر
ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو
چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي
خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ،
درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ،
دلها خسته و غمگين
درختان
اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ،
سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده
مهر و ماه
زمستان است
"با تشکر از دوستی که این مطلب زیبا رو برام ایمیل کرد"






